مرداد ۱۱، ۱۳۸۹


اهل دانشگاهم

رشته ام علافی‌ست

جیب‌هایم خالی‌ست

پدری دارم

حسرتش یک شب خواب!

دوستانی همه از دم ناباب

و خدایی که مرا کرده جواب

اهل دانشگاهم

قبله ام استاد است

جانمازم نمره!

خوب می‌فهمم سهم آینده من بی‌کاریست

من نمی‌دانم که چرا می‌گویند

مرد تاجر خوب است و مهندس بیکار

و چرا در وسط سفره ما مدرک نیست

چشم ها را باید شست

جور دیگر باید دید

باید از مردم دانا ترسید!

باید از قیمت دانش نالید!

وبه آن‌ها فهماند

که من ایجا فهم را فهمیدم

من به گور پدر علم و هنر خندیدم!


تقلیداز :سهراب سپهری

اردیبهشت ۳۰، ۱۳۸۹

هرسه مقابل بنجره نشستند خيره به دريا
يكي از دريا كفت
ديكري كوش كرد
سومي نه كفت
و نه كوش كرد
او در ميانه ي دريا بود غوطه در آب
از بشت بنجره حركات او آرام و واضح
در آبي بريده رنك آب
درون كشتي غرق شده اي جرخيد
زنك نجات غريق را به صدا در آورد
حباب هاي ريزي با صدايي نرم بر روي دريا شكستند
ناكهان يكي برسيد
غرق شد
سومي از عمق دريا نكاه شان كرد
كويي به دو نفر كه غرق شده اند مي نكرد


ارسال شده توسط: امین مرندی

اردیبهشت ۲۷، ۱۳۸۹

قاصدک

قاصدك

كودكي پا برهنه

زير باران

زير ابر

به زمين خورد

كسي بلند نكرد

دست تکان داد.

ولی کسی ندید.

صدا زد .

ولی کسی نشنید.

خسته شد.

کسی خستگی اش را نفهمید.

سوال کرد.

کسی جوابش را نداد.

تنها شد.

کسی تنهای اش را بر هم نزد.

گریه کرد.

کسی ، اشکانش را پاک نکرد.

زخمی بر دل گرفت.

کسی درمانش نکرد.

کسی دستش را نگرفت.

کسی ندید ! جز قاصدک.

قاصدک ، برایش دست تکان داد ، جوابش را داد، تنهای اش را بر هم زد ،.....، همه چیز را نزدش بازگرداند.

حال...

قاصدک تنها ترین شد.

قاصدک زخمی ترین گشت.

قاصدک عاشق ترین شد.

ارسال شده توسط: ميرسعيدكاظمپور